مولف ناشناخته
222
تاريخ شاهى ( فارسى )
سيف الدين ملك مردى چست بود و چالاك و متهوّر و بىباك ، و تهمتن مردى پير بود و فرتوت و در كار ملكدارى به غايت بىتدبير . سيف الدين ملك مردى چست بود و چالاك ، عزيمت خود پيوسته در زين مىداشت و روزگار بر حزم و احتياط مىگذاشت « 1 » تا فرصتى جست و قوم خود را آگاهى داد [ 435 ] كه شما را فلان روز در فلان موضع حاضر مىبايد بود و به وقت اشارت من كمين بگشود ، تا او را از ميان برگيريم و بعد از آن به فراغت به امارت فرضه مشغول شويم . به انواع شعبده و وسوسه او را بدان موضع معهود كشيد و از هرگونه حكايات در وى دميد . ناگاه پاى تجاسر در پيش نهاد و هردو سر دست او فروگرفت و آواز در مردان كمينگشاى داد . به يك لحظه همه در ريختند و او را در قبض آورد و بند كرد و به جايى محبوس و مقيد داشت و بحث حال او از قتل و سفك و فرستادن به قلعه در شورى انداخت . درين ميانه برادر سيف الدين ملك حمله كرد و ، بىبحث و شورى ، كشتى زندگانى او را از ساحل حيات در غرقاب ممات افكند و بيخ عمر او از زمين زندگانى بركند ، بيت : مكن تهوّر و در كارها صبورى كن * كه از تهوّر خيزد همه پشيمانى [ 436 ] چون كارى چنين بر دست سيف الدين و اتباع برفت ، اهل هرموز به يكبارگى ازو ونفور گشتند و از نزديكى او همه دور شدند و گفتند ما را چرا خدمت مرزيكائى ( ؟ ) « 2 » ناپاك بايد كرد ؟ از غم چو گزير نيست بارى غم تو . . . ما را اگر از خدمت كردن چاره نباشد و گردن انقياد ديگرى را نهادن ناگزير ، آنكه پادشاه و پادشاهزادهء ما در قلعه كت است با مال و مجال و لشكر و تبع ، پشت بر باديه ادبار اين كنيم و روى به كعبهء اقبال او آوريم . و هر روز قومى ازين مىگريختند و در ذيل تعلق او مىآويخت . هم در زودى 76 خبر به دار الملك رسيد و
--> ( 1 ) - در اصل : ميگذشت . ( 2 ) - شايد : مربيگانئى ؟